تبليغاتX
به نام آن كه ما را اصيل پاك آفريد!
Niloufar. Melody.H
يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود.
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 16:57  توسط نيلوفر | 

داستان خویشاوند الاغ

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعت
راض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!

داستان دم خروس

یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت,
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.

داستان خروس شدن ملا

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

داستان الاغ دم بریده

یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!؟

داستان مرکز زمین

یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد.

داستان پرواز در اسمانها

مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را م
سخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

داستان درخت گردو

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن
مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

داستان قیمت حاکم
روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟
ملا گفت : بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!

داستان قبر دراز

روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!

داستان خانه عزاداران

روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دخترکی در خانه بود و گفت : نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست:
دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!

داستان بچه ملا

روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!

داستان ملا در جنگ

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

داستان نردبان فروشی ملا

روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

داستان لباس نو

روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!
ملا ه خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا ه
نگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.

داستان ملا و گوسفند

روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.
ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است
دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!
روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟

داستان خانه ملا

روزی جنازه ای را می بردند پسر ملا از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!
ملا گفت او را به جایی می برند که نه اب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری
پسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند!
داستان داماد شدن ملا

روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟
ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!

داستان گم شدن ملا

روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟

داستان دوست ملا

روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!

داستان ماه بهتر است

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!

 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 16:51  توسط نيلوفر | 
By the time the Lord made mothers, he was into his sixth day of working overtime.
An Angel appeared and said "Why are you spending so much time on this one"?

وقتي خدا مادران را مي آفريد در روز ششم تا ديروقت كار مي كرد.
فرشته‌اي اومد و پرسيد: چرا اينقدر روي اين يكي وقت مي گذاري؟

و خدا پاسخ داد : مي دوني چه خصوصياتي در نظر گرفتم تا درستش كنم
؟

 

She has to be completely washable, but not plastic, have 200 movable parts, all replaceable, run on black coffee and leftovers, have a lap that can hold three children at one time , have a kiss that can cure anything from a scraped knee to a broken heart, and do these things only with two  hands."

بايد قابل شستشو باشه ولي پلاستيكي نباشه. بيش از 200 قسمت قابل حركت داشته باشه كه قابل تعويض باشند. و بايد بتونه از همه جور غذا استفاده كنه. .بايد بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگيره . با يه بوسه  كه از زانوي زخمي تا قلب شكسته رو شفا بده. و همه اينها رو بايد فقط با دو تا دست انجام بده.

 
 the angel was impressed" just two hands..impossible""

"And that's just on the standard model?" the Angel asked.

"This is too much work for one day. Wait until tomorrow to finish."

فرشته تحت تأثير قرار گرفته بود .
فقط دو تا دست غير ممكنه . مطمئني اين يك مدل درست و استاندارده ؟

اين همه كار براي امروز زياده بقيه‌اش رو بگذار براي فردا و تكميلش كن

 

"But I can't!" The Lord protested, "I am so close to finishing this creation that is so close to my own heart. She already heals herself when she's sick AND she can work 18 hours a day

نمي تونم ديگه آخراي كارمه. چيزي نمونده كه موجودي را كه محبوب قلبم هست رو كامل كنم .  وقتي بيمار مي شه خودش، خودش رو معالجه مي كنه و مي تونه 18 ساعت در روز كاركنه .

   The Angel moved closer and touched the woman, "But you have made her so soft, Lord."
"She is soft," the Lord agreed, "but I have also made her tough. You have no idea what she can endure or accomplish."

فرشته نزديكتر اومد و زن رو لمس كرد:
اين كه خيلي لطيفه
!!
بله لطيفه
. ولي خيلي قوي درستش كردم . نمي توني تصور كني چه چيزهايي رو مي تونه تحمل كنه و بر چه مشكلاتي پيروز بشه.


 "Will she be able to think?", asked the Angel.
The Lord replied, "Not only will she be able to think, she will be able to reason, and negotiate."
The Angel then noticed something and reached out and touched the woman's cheek. "Oops, it looks like you have a leak with this model. I told you that you were trying to put too much into this one."

فرشته پرسيد : مي تونه فكر كنه ؟
خدا پاسخ داد : نه تنها فكر مي كنه مي
تونه استدلال و بحث و گفتگو كنه .
فرشته گونه زن رو لمس كرد: "خدا فكر كنم
بار مسئوليت زيادي بهش دادي ! سوراخ شده و داره چكه مي كنه !"

 

"That's not a leak." The Lord objected. "That's a tear!"
"What's the tear for?" the Angel asked.
The Lord said, "The tear is her way of expressing her joy, her sorrow, her disappointment, her pain, her loneliness, her grief, and her pride."
The Angel was impressed. "You are a genius, Lord. You thought of everything; for mothers are truly amazing!"

خدا اشتباه فرشته رو تصحيح كرد : چكه نمي كنه - اين اشكه .
فرشته پرسيد
:به چه دردي مي خوره ؟
اشكها روش او هستند تا غمهاش، ترديدهاش، عشقش ، تنهائيش،
رنجش و غرورش را بيان كنه .
فرشته هيجان زده گفت :خداوندا تو نابغه اي فکر تمام
چيز هاي خارق العاده رو براي ساختن مادرها کرده اي ..

 

but there is only one thing wrong with her

she forgets what she is worth...

فقط يك چيزش خوب نيست.
خودش فراموش مي كنه كه چقدر با ارزشه .

تولد دخت گرامی نبی

 

مکرم ام ابیها مبارک باد  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:10  توسط نيلوفر | 

یه شب که من حسابی خسته بودم ،همین جوری چشام و بسته بودم

سیاهی چشام یه لحظه سر خرد ، یدفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب دیدم محشر کبری شده،محکمه الهی برپا شده

خدا نشسته مردم از مرد و زن،ردیف ردیف مقابلش واستادن

چرتکه گذاشته و حساب می کنه،به بنده هاش عطاب خطاب می کنه

می گه چرا این همه لج می کنید؟،راهتون رو بی خودی کج می کنید؟

آیه فرستادم که آدم بشید ، با دلخوشی کنار هم جمع بشید

دلای غم گرفته رو شاد کنید ، با فکرتون دنیا رو آباد کنید

عقل دادم برید تدبر کنید ، نه اینکه جای عقل و کاه پر کنید

من بهتون چقدر ماشاالله گفتم ؟ ، نیافریده بارک الله گفتم

من که هواتون رو همیشه داشتم ، حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم

اما شما بازی نکرده باختید ، نشستید و خدای جعلی ساختید

هر کدوم از شما خودش خدا شد ، از ما و آیه های ما جدا شد

یه جو زمین و این همه شلوغی؟ ، این همه دین و مذهب دروغی؟

حقیقتا شما ها خیلی پستید ، خر نباشین گاو رو نمی پرستید

از توی جمع یکی بلند شد ایستاد ، بلند بلند هی صلوات فرستاد

از اون قیافه های حق به جانب ، هم از خودی شاکی هم از اجانب

گفت چرا هشکی روسری سرش نیست؟ ، پس چرا هیشکی پیش همسرش نیست؟

چرا زنا این جوری بد لباسن؟ ، مردای غیرتی کجا پلاسن؟

خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن ، این جا که فرقی ندارن مرد و زن

یارو کنف شد ولی از رو نرفت ، حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

چشاش می چرخه نمی دونم چشه ، آهان ! می خواد یواشکی جیم بشه

دید یکمی سرش شلوغه خدا ، یواش یواش شد از جماعت جدا

با شکمی شبیه بشکه ی نفت ، یهو سرش رو پایین انداخت و رفت

قرقاول ها چند تا بهش ایست دادن ، یارو وانستاد تا جلوش واستادن

فوری درآورد واسشون چک کشید ، گفت ببرید وصول کنید خوش بشید

دلم برای حوریا لک زده ، دیر برسم یکی دیگه تک زده

اگه نرم حوریه دلگیر می شه ، تو رو خدا بذار برم دیر می شه

قرقاول حضرت حق دمش گرم ، با رشوه  ی خیلی کلون نشد نرم

گوشای یارو رو گرفت تو دستش ، کشون کشون برد و یه جایی بستش

رشوه ی حاجی رو ضمیمه کردن ، توی جهنم اونو بیمه کردن

حاجیه داشت بلند بلند غر می زد ، داشت روی اعصابا تلنگر می زد

خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی ، یه خورده هم حبس نفس کن حاجی

این همه آدم رو معطل نکن ، بگیر بشین اینقده کلکل نکن

یه عالمه نامه داریم نخونده ، تازه هنوز کرات دیگه مونده

نامه ی تو پر از کارای زشته ، کی  به تو گفته جای تو توی بهشته؟

بهشت جای آدمای باحاله ، ولت کنم بری بهشت؟محاله

یادته که چقدر ریا می کردی؟ ، بنده های مارو سیا می کردی؟

تا یه نفر دور و برت می دیدی ، چقدر والضالین رو می کشیدی؟

این همه که روضه و نوحه خوندی ،یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟

خیال می کردی ما حواسمون نیست؟ ، نظم و نظام هستی کشکی کشکیست؟

هرکاری کردی بچه ها نوشتن ، می خوای برو خودت ببین تو زونکن

خلاصه وقتی یارو فهمید اینه ، بازم درست نمی تونست بشینه

کاسه ی صبرش یدفعه سر می رفت ، تا فرصتی گیر میاورد در می رفت

قیامته اینجا عجب جاییه ، جون شما خیلی تماشاییه

از یه طرف کلی کشیش آوردن ، کشون کشون همه رو پیش آوردن

گفتم اینا رو که قطار کردن ، بیچاره ها مگه چی کار کردن؟

ماموره گفت می گم بهت من الآن ، مفسد فی الارض که می گن همینهان

گفت اینا بهشت فروشی کردن ، بی پدرا خدا رو جوشی کردن

به نام دین حسابی خوردن اینها ، کفر خدا رو در آوردن اینها

بد جوری ژاندارک و اینا چزوندن ، زنده توی آتیش اونو سوزوندن

روی زمین خدایی پیشه کردن ، خون گالیله رو تو شیشه کردن

اگه بهش بگی کلاتو صاف کن ، بهت می گه بشین و اعتراف کن

همیشه در حال نظاره بودن ، شما بگو اینا چی کاره بودن؟

خیام اومد یه بطری هم تو دستش ، رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش

حاجی بلند شد با صدای محکم گفت ، این آقا باید بره جهنم

خدا بهش گفت تو دخالت نکن ، به اهل معرفت جسارت نکن

بگو چرا به خونه این هلاکی ؟ ، این که نه مدعی داره نه شاکی

نه گرد و خاک کرده نه هیاهو ، نه اربده کشیده نه چاقو

نه مال این نه مال اونو برده ، فقط عرق خریده رفته خورده

آدم خوبیه هواشو داشتم ، اینجا خودم براش شراب گذاشتم

یهو شنیدم ایست خبردار دادن ، نشسته ها بلند شدن واستادن

حضرت اصرافیل از اون ور اومد ، رفت و روی چهار پایه چند تا صور زد

دیدم دارن تخت روون میارن ، فرشته ها رو دوششون میارن

مونده بودم که این کیه خدایا ، تو محشر این کارا چیه خدایا

فکر می کنید داخل اون تخت کی بود؟ ، الآن می گم ، یه لحظه ، اسمش چی بود؟

همون که کاراش عالی بود اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد همون که این لامپا رو اختراع کرد

همون که کاراش عالی بود اون دیگه ، بگید بابا توماس ادیسون دیگه

خدا بهش گفت دیگه پایین نیا ، یه راس برو بهشت پیش انبیا

وقت رو تلف نکن توماس زود برو ، به هر وسیله ای اگر بود برو

از روی پل نری یه وقت می افتی ، می گم هوایی ببرند و مفتی

باز حاجی ساکت نتونست بشینه ، گفت که مفهوم عدالت اینه؟

توماس ادیسون که مسلمون نبود ، این بابا اهل دین و ایمون نبود

نه روضه رفته بود نه پای منبر ، نه شمر می دونست چیه نه خنجر

یه رکعت هم نماز شب نخونده ، با سیم میما شب رو به صبح رسونده

حرفای یارو که به اینجا رسید ، خدا یه آهی از ته دل کشید

حضرت حق خودش رو جابه جا کرد ، یه کم به این حاجی نیگا نیگا کرد

از اون نگاهای عاقل اندر ، صفیهش رو باید بیارن اینور

با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود ، خطاب به بنده هاش دوباره فرمود

شما عجب کله خرایی هستید ، بابا عجب جونورایی هستید

شمر اگه بود آدولف هیتلر هم بود ، خنجر اگه بود رولور هم بود

حیفه که آدم خودش رو پر کنه ، و سوزنش فقط یه جا گیر کنه

می گید توماس من مسلون نبود ، اهل نماز و دین و ایمون نبود

اولا از کجا می گید این حرفو ، در بیارید کله ی زیر برفو

اون منو بهتر از شما شناخته ، دلیلشم این چیزایی که ساخته

درسته که گفتم عبادت کنید ، نگفتم به خلق خدمت کنید؟

توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده ، دنیا رو کلی قشنگ کرده

من یه چراغ که بیشتر نداشتم ، اونم تو آسمونا کار گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد ، نمی دونید چقدر کمک به من کرد

تو دنیا هیشکی بی چراغ نبوده ، یا اگرم بوده تو باغ نبوده

خدا برای حاجی آتش افروخت ، دروغ چرا یه کم براش دلم سوخت

تفلی تو باورش چه قصرا ساخته ، اما به اینجا که رسیده باخته

یکی میاد یه هاله ای باهاشه ، فقط بهش میاد فرشته باشه

اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم ، دهانشو آورد کنار گوشم

گفت تو که کله ات پر قرمه سبزیست ، وقتی نمی فهمی بپرسی بد نیست

اون که نشسته یک مقام والاست ، مترجمه رفیق حق تعالی ست

خود خدا نیست نمایندشه ، مورد اعتمادشه بندشه

خدای لم یلد که دیدنی نیست ، صداش با این گوشا شنیدنی نیست

شما زمینیا همش همینید ، اونوره میزی رو خدا می بینید

همین جوری می خواست بلند شه نم نم ، گفت که پاشو باید بری جهنم

وقتی دیدم منم گرفتار شدم ، داد کشیدم و یدفعه بیدار شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 15:11  توسط نيلوفر | 
 

سالگرد ازدواج
1) زن: عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
2)
مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

روز زن
1)زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه
2)
مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)

روز مرد
1) زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
2)
مرد: حالا اشکال نداره عزیزم، سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی میاد
)

40 روز بعد از تولد بچه
1) زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی؟ (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟)
2)
مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چقدر خوشمزه است؟)

40 سال بعد

1)
زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم
2)
مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم ؟

2 ثانیه قبل از مرگ
1) زن: عزیزم همیشه دوستت داشتم
2)
مرد: گشنمه

وصیت نامه
1) زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!! 2) مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید!

اون دنیا
1)زن : خطاب به فرشته ی مسئول: خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید، نه... نه... عزیزم... خدایا به خاطر من...
(
و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت
)
2)
مرد: خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 20:11  توسط نيلوفر | 

مرد جوون : ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟

پیرمرد : معلومه که نه !

جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی ؟ !

پیرمرد : ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم !

جوون : میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه ؟ !

پیرمرد : ببین ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای

 دوباره ساعت رو از من بپرسی !

جوون : کاملا" امکانش هست !

پیرمرد : ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی !

جوون : کاملا" امکان داره !

پیرمرد : یه روز ممکنه تو بیای به خونه ی من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم ! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونه ی من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده ؟ !

جوون : ممکنه !

پیرمرد : بعد من بهت میگم که این چایی رو دخترم درست کرده ! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی !

مرد جوون : لبخند میزنه !

پیرمرد : بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی ! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید !

مرد جوون : لبخند میزنه !

پیرمرد : بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی !

مرد جوون : لبخند میزنه !

پیرمرد : بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین !

مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !

پیرمرد با عصبانیت : مردک ابله ! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم ! ! !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 14:52  توسط نيلوفر | 

 پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم،

با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.

با عشق،

پسرت،

John

 

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy

فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 15:30  توسط نيلوفر | 
 

پدر:دوست دارم با دختری به انتخواب من ازدواج کنی.

پسر:نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم.

پدر:اما دختر موردنظر من دختر بیل گیتس است.

پسر:آهان اگر اینطور است قبول .

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:برای دخترت شوهری مناسب سراغ دارم.

بیل گیتس:اما برای دختر من هنوزخیلی زود است که ازدواج کند.

پدر:اما این مرد جوان قائم مقام مدیر عامل بانک جهانی است.

بیل گیتس:اوه.که اینطور!در این صورت قبول است.

بالاخره پدر به دیدار مدیر عامل بانک جهانی می رود.

پدر:مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم.

مدیرعامل:اما من به اندازه کافی معاون دارم!

پدر:اما این مردجوان داماد بیل گیتس است!

مدیرعامل:اوه.اگر این طور است باشه.

ومعامله به این ترتیب انجام می شود...

نتیجه:حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 20:6  توسط نيلوفر | 
 

 

روزي از روزها كه تعدادي مرد در رختكن يك باشگاه ورزشي جمع شده بودند صداي زنگ مبايلي بلند شد و مردي با استفاده از اسپيكرفون به آن جواب داد.

اين گفت و گوي تلفني توجه همه رابه خود جلب كرد به طوري كه همه كارهاي خود را رها كرده و گوش ايستادند.

مرد:سلام

زن:سلام عزيزم،منم،تو هنوز باشگاهي؟

مرد:آره

زن:من براي خريد بيرون اومدم.يه كت چرم چشممو گرفت.قيمتش 100 دلاره،بخرم؟

مرد:اگه خيلي چشمتو گرفته،خوب بخر.

زن:راستي از جلوي نمايندگي مرسدس بنز رد مي شدم. تمام مدل هاي سال 2007رو آوردن يكيشون فوق العاده بود.

مرد:چند؟

زن:90000دلار

مرد:خوبه.اما به شرطي كه فول باشه.

زن:عاليه راستي يه چيز ديگه...خونه اي كه پارسال خوشم اومده بود اما از دستمون رفت يادته؟

دوباره به فروش گذاشتنش،950000دلار.

مرد:باشه.سرمعامله رو باز كن.قيمت900000تارو بده،به احتمال زياد قبول مي كنن.اگر هم نكردن و فكر كردي مي ارزه همون 950000تا تمومش كن.

زن:باشه مي بينمت.خيلي دوستت دارم.

مرد:منم خيلي دوستت دارم.فعلا.

مرد گوشي رو قطع كرد.همه با دهان باز. حيران و متعجب به او نگاه مي كردند.او خنديد و گفت:راستي اين گوشي مال كيه؟

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 14:14  توسط نيلوفر |